تبليغاتX
محبوبه شب

محبوبه شب

lll

   « كسب درآمد از فروتل »    
دوستانتان را به يك شغل پردرآمد و آسان دعوت كنيد : « جزئيات »
Email:

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 9:46  توسط مونیکا  | 

حسین هنوز مظلوم است

حسین هنوز مظلوم است

 

چون وقتی محرم می‌آید...

 

ستار گلمکانی صاحب بزرگترین بنگاه ملک و ماشین شهر، يكماه تکیه راه می‌اندازد و خودش در


روز تاسوعا سر مردم گل می‌مالد و ۱۱ ماه هم سرشان شیره!

 

حسین (ع) هنوز مظلوم است

 

چون وقتی محرم می‌آید...

 

قدرت سامورایی! شب ها در تکیه لخت می‌شود و میانداری می‌کند و روزها مردم را لخت


 می‌کند و زورگیری ...!

حسین (ع) هنوز مظلوم است

 

چون وقتی محرم می‌آید...

 

فرشید پوسترهای گلزار و مهناز افشار را از بساطش جمع می‌کند و آخرین ورژن! پوسترهای


علی‌اکبر (ع) وحضرت عباس (ع) را در بساطش پهن ...!

 

حسین (ع) هنوز مظلوم است

 

چون وقتی محرم می‌آید...

 

آقای صولتی تا پایان اربعین تمام پاساژش را سیاه می‌کند و تا آخر سال هم مشتری‌هایش را!

 

حسین (ع) هنوز مظلوم است

 

چون وقتی محرم می‌آید...

 

قادر روزهای تاسوعا و عاشورا قمه می‌زند و علم می‌کشد ولی در ماه رمضان سیگار از لبش نمی‌افتد!

 

حسین (ع) هنوز مظلوم است

 

چون وقتی محرم می‌آید...

 

سیامک چشم چران! که پاتوقش همیشه خدا نزدیک مدارس دخترانه است در دسته‌هاي


 عزاداری اسفند دود می‌کند!

 

حسین (ع) هنوز مظلوم است

 

چون وقتی محرم می‌آید...

 

نیما پشت ماکسیمایش می‌نویسد "من سگ کوی حسینم" ولی هیچ وقت از چارلی! سگ  


11 ماهه‌اش دور نمی‌شود!

 

حسین (ع) هنوز مظلوم است

 

چون وقتی محرم می‌آید...

 

حاج منصور مداح معروف شهر بابت ۷ ساعت مداحی حقوق 250 روز یک کارگر را می‌گیرد!

 

حسین (ع) هنوز مظلوم است

 

چون وقتی محرم می‌آید...

 

جباری رییس شرکت لبنیات شیر تو شیر! ۳۰شب شیر صلواتی به خلق خدا می‌دهد و


 335  روز هم بااضافه کردن آب شیرشان را می‌دوشد!

 

حسین (ع) هنوز مظلوم است

 

چون وقتی محرم می‌آید...

 

به جای آنکه ما بر مصیبت مولا بگرییم، مولا بر مصیبت ما می‌گرید!

 

حسین (ع) هنوز مظلوم است

 

چون وقتی محرم می‌آید...

 

حاج آقا کلامی، ۹شب مردم را به تقوی دعوت می‌کند ولی در شب دهم سر زود پایین آمدن از


 منبربا  هیئت امنا ء دعوا می‌کند!

 

حسین (ع) هنوز مظلوم است

 

چون وقتی محرم می‌آید...

 

هیئت امنای مسجد ...علیه السلام! درست وقت اذان ظهر عاشورا اطعام عزاداران را شروع


می‌کنند و بعد ازآن با انرژی و فلوت! سینه می‌زنند و گریه می‌کنند !

 

حسین (ع) هنوز مظلوم است

 

چون وقتی محرم می‌آید...

 

کل یوم عاشورا

 

یعنی...۱۰ روز و شب ...غم  و گریه

 

کل ارض کربلا

 

یعنی...چند مسجد و چند تکیه !

 

حسین (ع) هنوز مظلوم است

 

چون وقتی خورشید عصر عاشورا غروب کرد

 

او هم می‌رود

 

تا سال بعد !

 

تا یاد بعد!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 14:26  توسط مونیکا  | 

تو به من خنديدي و نمي دانستي (ارسال شده از طرف دوست خوبم داوود)

شعر اول رو حمید مصدق گفته بوده که فکر کنم همه خوندن یا شنیدن :

تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:


من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليك

لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد

گريه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز

سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت


و از اونا جالب تر واسه من جوابیه که یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی بعد از سالها

 به این دو تا شاعر داده


دخترک خندید و


پسرک ماتش برد !

که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده

باغبان از پی او تند دوید

به خیالش می خواست،

حرمت باغچه و دختر کم سالش را

از پسر پس گیرد !

غضب آلود به او غیظی کرد !

این وسط من بودم،

سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم

من که پیغمبر عشقی معصوم،

بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق

و لب و دندان ِ

تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم

و به خاک افتادم

چون رسولی ناکام !

هر دو را بغض ربود...

دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:

" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "

سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !

عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !

جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،

همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:

این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 13:43  توسط مونیکا  | 

دوستت دارم

 

هرگز تو را فراموش نخواهم کرد،

 

حتي اگر مرا از ياد ببري...

 

و هرگز از تو رنجور نخواهم شد،

 

چرا که دوستت دارم...

 

ديوانه وار عاشقت شدم،

 

چرا که مهرباني را در تو ديدم...

 

با چشمانت وجودم را دگرگون ساختي،

 

و اگر تو نبودي هرگز عاشق نمي شدم...

 

نه تو از عشق من دست مي کشي،

 

و نه قلب من از عشقت روي گردان مي شود...

 

به خدا سوگند، وجودِ تو در سرنوشتِ من نوشته شده است...

 

و اگر با مژگانت اشاره اي کني،

 

فرسنگها را خواهم پيمود...

 

چرا که شبِ عشق بسيار طولانيست...

 

و قلبم در آرزويِ تو مي سوزد...

 

آنگاه که از برابرِ ديدگانم دور شوي،

 

خورشيدِ وجودم پنهان مي گردد...

 

ابرهاي غم و اندوه مرا در برمي گيرد...

 

و به دنياي غريبي مي برند...

 

هميشه در قلبم حضور داري...

 

عشقت زندگيم را گلباران کرده است...

 

تمامي اين دنيا را،

 

با قلبي پر از رمز و راز در کنارت طي کرده ام...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 11:31  توسط مونیکا  | 

(یک بوسه بر او بگذار)

از آب،چكيدم من
در خاك، تنيدم من
بر صورت اين عالم
جز دوست،نديدم من
آن آب، به دريا شد
وان خاك، به صحرا شد
بر دامن خاك و آب
جز مور، نديدم من
هر گل به گلستاني
با بلبل مستان بود
با بلبل مستانه
جز شور، نديدم من
هر ذره، دلي دارد
وان دل كه،سري دارد
اسرار همه دلها
جز" هوي"، نديدم من
از دل، چو سفر كردم
برچشم، گذر كردم
سوداي
همه چشمان
جز" نور"، نديدم من
دروازه دل، بگشا
بر چشم ، نظر بنما
كز مصدر دل
با چشم
جز" عور"، نديدم من
بر چشم در آ، بنگر
رخساره اين عالم
رخسار همه عالم
جز" تور"، نديدم من
تور، از رخ او بردار
يك بوسه،بر او بگذار
سوداي همه عالم
جز بوسه، نديدم من
بر هر چه نظر كردم
جز مهر، نديدم من
جز
" صورت بي صورت"
جز" عشق"،
نديدم من
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 9:57  توسط مونیکا  | 

برای که بنویسم؟

دلم هوای نـوشـتن کرده بود امشب ... باد و بارانی بود اندرون دلم ... و صدای چند کلاغ و جیرجیرک ...

کاغذی و قلمی و کرور کرور دل برای نوشتن ! خوب ... برای که بنویسم حالا ؟ تازه ، برای کسی هم که

بنویسم ، چه کسی ببرد برایش ؟! یادم آمد ... آدم برای خدا چیزکه بنویسد و بگذارد زیر فرش ، خدا

 خودش برمی دارد ... ! پرشدم از شوق برای نوشتن ... دراز کشیدم روی زمین و دستی زیر چانه و

دستی بر روی کاغذ ! نوشتم : سلام ، محبوب من ... ! چقدر دوستت دارم ... خودت میدانی ! چقدر تو

صبح را قشنگ شروع می کنی ... صدای خروس و کلاغ را که می پیچانی در هم و نسیم را می وزانی

 بینشان ... آدم حالی به حالی می شود !


هیچ دلبری نمی تواند مثل تو ، همین اوّل صبح ، دل آدم را اینطور ببرد ! خورشید هم ناز می کند مثل

خودت ... ! آنقدر که دست می کشد بر سر و صورت آدم و داغش می کند با سرپنجه هایش ! تو هم

دست می کشی بر دل آدم و عاشقش می کنی ! معشوق صبور من ... می فهمم که شب ها وقتی

 غرق می شوم در خواب ، می آيی به پيشم ! دستت را حس می کنم که روی پيشانی ام دانه های

 شبنم می کارد ، رد بوسه ات هم می سوزاند لبم را تا صبح

مثل آتش ... داغ و مثل آب ... شفـاف


اگر تو نبودی "تو" معنی نداشت !


تو تمام " توی" منی ..

.
اگر می بينی چشمم به در می ما ند


نه اينکه يادم رفته " تو" هستی !


که می دانم هستی در کنارم ...


منتظرم کسی بیاید و ببیند ، چقدر "تو" هستی ! و برود و بگوید کسی نیاید !


معبود من ...


اگر ديدی روز کسی در کنارم بود


خودت می دانی و می فهمی که به يقين تکه ای از "تو"


را با خود داشته که رهایش نکردم ! مگر نه اينکه " تو" غرق در زيبايی ها هستی !!!


گل را اگر ببویم ، لذتش از بوی توست ! مطلوب من ...


سرم را گاهی بگير بين بازوانت ! مرا به آغوش بکش ...


نکند يادت برود که سخت نيازمند توام !


من اگر يادم برود تقصير توست که يادم نمی اندازی


تو بايد مرا بارور کنی !


از تمام خواستن هايم !


تو خيلی خوبی !


برای کسی که دوستت دارد


و برای کسی که يادش رفته دوستت دارد ...

مهربان من ...


می شود از اين به بعد بنويسم برايت؟


چرا نشود ...


راستی يادت نرود !


آن " تويی" را که می گفتم تکه ای از تو را دارد ...


(( چون می دانی : گاهی حس می کنم خود تو خيلی بزرگی

 
برای اينکه دوستت داشته باشم ،يک توی کوچکتر را به من بده تا به واسطه اش عشق بورزانم به تو ))

نامه را تا کردم و سراندم زير گوشه فرش


خدا خودش ياد دارد


کاش جوابش را بدهد


ندهد هم می دانم که می خواند


چقدر خوب است آدم کسی را داشته باشد ...

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 15:57  توسط مونیکا  | 

عبور

 

پلكهايم را بر هم گذاشتم تصوير خيالت ارام از گوشه ي چشمانم گذشت.

اري فقط عبور كردي ومقصد خيالم را بيهوده فقط پيمودي. اي كاش

لحظه اي درنگ مي كردي و راز چشمان غبار گرفته ام

را بر زبان مي اوردي

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 11:9  توسط مونیکا  | 

مثه یه دوست

 

 

 

خیلی سخته

وقتی همه چی دست به دست هم بدن  تا نگذارن تو حرف دلتو بزنی 

اون وقته که میخوای احساستو پشت هر چیزی قایم کنی

ولی تو کارت موفق نیستی و پته دلت رو میشه

شاید خود خواهیه ولی دوست داری که داشته باشیش

 حتی به عنوان یه دوست  که کنارت باشه

کار دنیاست که  همیشه یا خیلی دیره ویا خیلی زود  

ولی مهمه که باشه حتی 

مثه یه  دوست

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 17:35  توسط مونیکا  |